ابراهيم اصلاح عربانى

237

كتاب گيلان ( فارسى )

مىبينم . . . من كه به مراتب فرزانگيت آگاهم از آنچه بر من گذشته است تأسفى ندارم و به آنچه به من وارد خواهد شد راضيم زيرا به خداى عادل رئوف توكل دارم . . . تو اگر زنده بمانى خداى بزرگ را سپاسگزار خواهم بود از اين‌كه به كالبدم روح تازه دميده است و اگر از پاى درآيى كه طلاق خدايى خودبه‌خود جارى شده است . با اين‌همه محال است كه به پيوند ديگرى درآيم و شخص ديگرى را به همسرى برگزينم و مطمئن خواهى بود كه عهد خود را تا لب گور ادامه خواهم داد . اين بگفت و هاىهاى گريست و اشگ از ديدگانش جارى شد . ميرزا از اين حالت همسرش سخت منقلب و متأثر گرديد و از او پوزش طلبيد و به استمالتش پرداخت و شخصيّت و نجابتش را ستود و گفت . . . چون همسرت دزد نبود لاجرم از مال دنيا چيزى نياندوخت . خيلى چيزها در حقّم گفته‌اند اما تو كه از همسرت حتى براى روزگار نامعلوم و ابهام‌آميز آينده‌ات كوچكترين ذخيره‌اى در اختيار ندارى بهتر از هركس ديگر مىتوانى درباره‌ام قضاوت كنى . . . تنها چيزى كه از دارايى دنيا در اختيار دارم يك ساعت طلاست كه يادگار هديه انورپاشاست . من اينك آن را به تو مىبخشم كه هروقت زنگش به صدا درآمد به خاطرات گذشته رجوع كنى و همسر آزرده و حسرت بر دل مانده را به يادآورى . اين بگفت و با چشمانى اشگ‌آلود از همسرش خداحافظى نمود . » « 58 » همسر ميرزا پس از مرگ او پيمان خود را از ياد نبرد و تا پايان عمر مجرد زندگى كرد . در موقعى كه ميرزا از همسرش جدا مىشد تعداد زيادى از سران جنگل و مجاهدان تسليم گرديده و عده‌اى نيز به قتل رسيده يا دستگير شده بودند . عبد الحسين خان ثقفى فرمانده نيروهاى جنگل ، وقار السلطنه ، پيربازارى ، ابو القاسم فخرائى ، ابراهيم فخرائى و محمد على خمامى در شمار دستگيرشدگان بودند . از سران جنگل كه تا روزهاى آخر به ميرزا وفادار ماندند فقط گائوك آلمانى و معين الرعايا آليانى به اتفاق خود ميرزا در حال فرار بودند . پسر عموى معين الرعايا به نام كربلايى نقره كه به خدمت سردارسپه درآمده بود به عموزاده خود پيغام داد كه داستان جنگل به پايان رسيده و مقاومت و فرار هيچ فايده‌اى ندارد لذا مصلحت ايجاب مىكند كه او خود را تسليم نمايد و مشمول عفو سردارسپه شود . معين الرعايا پس از لحظاتى ترديد بالاخره تصميم گرفت دست از مقاومت برداشته خود را تسليم نمايد . او كه تمام زواياى جنگل را به خوبى مىشناخت در لحظه‌اى كه ميرزا و گائوك متوجه نبوده يا در خواب بودند از آنها جدا شد و توسط عموزاده‌اش به قواى دولتى تسليم گرديد . وى تنهاكسى بود كه از مخفيگاه سلاحها و مهمات جنگل اطلاع داشت و بعد از آن كه خود را تسليم كرد محل سلاحها و مهمات را نيز فاش ساخت . ميرزا تصميم گرفت به خلخال رفته با كمك عظمت خانم فولادلو همشيره امير عشاير شاطرانلو خود را نجات دهد . گفته مىشد كه عظمت خانم نيز كه از وضع ميرزا اطلاع حاصل كرده بود گروه كثيرى از سواران خود را به مسير ميرزا فرستاد تا او را از خطر نجات داده به خلخال رهنمايى كنند . امّا متأسفانه رضا اسكستانى به دستور سالار شجاع سر ميرزا را از بدن جدا ساخت ، جسد بدون سر در ميان زارى و شيون زنان روستائى در گورستان دهكده به خاك سپرده شد . تلاش سواران بىنتيجه ماند زيرا ميرزا و گائوك كه توسط گروههاى سرباز تحت تعقيب قرار داشتند حين فرار گرفتار برف و طوفان و سرماى سخت شده در گردنه گيلوان از پاى درآمدند . يك مكارى به نام كرم كه از خلخال عازم گيلان بود آنها را در واپسين لحظات حيات ميان توده‌هاى برف پيدا كرد . كرم كه ميرزا را شناخته بود با سرعت به خانقاه نزديك‌ترين دهكده رفت و از اهالى كمك خواست . مردم دهكده عليرغم برف و طوفان به محل واقعه شتافته اجساد بيجان ميرزا و گائوك را به دهكده حمل كردند . سالارشجاع برادر امير مقتدر طالش به محض اطلاع از حادثه به همراهى چند تن از سواران مسلح به خانقاه شتافت و در برابر ديدگان اشگ‌آلود روستائيان به رضا اسكستانى يكى از افراد خود دستور داد سر ميرزا را از بدن جدا سازد . جسد بدون سر در ميان زارى و شيون زنان روستائى در گورستان دهكده به خاك سپرده شد و سر پرشور سردار جنگل توسط سالارشجاع به رشت حمل گرديد و به فرماندهان نظامى تحويل شد . آنان نيز سر بريده را كنار سربازخانه مدت چند روز به معرض تماشاى اهالى قرار دادند . خالو قربان سر بريده ميرزا را برداشته و براى خوشخدمتى به سردارسپه تقديم كرد . رضا خان كه از عمل زشت خالو قربان ناراضى به نظر مىرسيد دستور داد سر بريده را در گورستان حسن‌آباد

--> ( 58 ) . ميرزا كوچك خان سردار جنگل ، ابراهيم فخرائى ، تهران 1344 ، صفحه 336 ، 337 و 338 .